تبليغاتX

Miladico - The Godfather
دوشنبه 17 دی1386 ساعت 15:45

نام فیلم : پدر خوانده
کارگردان : فرانسیس فورد کاپولا
تهیه کننده : آلبرت س. رودی
نویسنده : ماریو پوزو
فیلمنامه ‌نویس : ماریو پوزو و فرانسیس فورد کاپولا بر اساس داستانی از پوزو
موسیقی : نینو روتا و کارمینا کاپولا
بازیگران :
مارلون براندو (دون ویتو کورلئونه)
آل پاچینو (مایکل کورلئونه)
جیمز کان (سانی کورلئونه)
ریچارد کاستلانو (پیت کلمنزا)
رابرت دووال (تام هاگن)
استرلینگ هایدن (کاپیتان مک کلوزکی)
تالیا شایر (کانی کورلئونه)
جان کازال (فردو کورلئونه)
دایان کیتن (کی)
توزیع ‌کننده : پارامونت پیکچرز
مدت : ۱۷۵ دقیقه
انتشار : ۱۵ مارس، ۱۹۷۲
زبان : انگلیسی، ایتالیایی، لاتین
بودجه : ۶ میلیون دلار
جوایزاُسکار :
برنده اسکار بازیگر مرد نقش اصلی برای مارلون براندو
برنده اسکار بهترین فیلم
برنده اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای کاپولا و پوزو
نامزد اسکار بازیگر نقش مکمل مرد برای جیمز کان
نامزد اسکار بازیگر نقش مکمل مرد برای ال پاچینو
نامزد اسکار بازیگر نقش مکمل مرد برای رابرت دووال
نامزد اسکار کارگردانی برای فرانسیس فورد کاپولا
نامزد اسکار طراحی صحنه برای آنا هیل جانستون
نامزد اسکار تدوین برای ویلیام رینولدز و پیتر زینر
نامزد اسکار موسیقی متن برای نینو روتا
نامزد اسکار صدابرداری برای چارلز گرنزبچ، ریچارد پورتمن و کریستوفر نیومن 



توضیحات :
پدرخوانده (به انگلیسی: The Godfather) فیلمی داستانی-جنایی به کارگردانی فرانسیس فورد کاپولا و محصول سال ۱۹۷۲ کمپانی امریکایی پارامونت است که بر اساس رمانی به همین نام از ماریو پوزو که در سال ۱۹۶۹ نوشته شده، ساخته شده است.
"پدرخوانده" محصول سال 1972 به عقیده بسیاری از منتقدان و تماشاگران حرفه ای سینما یکی از بهترین فیلمهایی است که در طول تاریخ فیلمسازی آمریکا تهیه شده است، نمونه واقعی از یک فیلم کلاسیک آمریکایی. کارگردانی کاملا" حرفه ای فرانسیس فورد کوپلا (Francis Ford Coppola) و بازی زیبای مارلون براندو (Marlon Brando) و آل پاچیونو (Al Pacino) در نقش ویتو کورله اونه (Vito Corleone) و کوچکترین پسرش مایکل از جمله دلایل موفقیت فیلم محسوب می شوند.
این فیلم خیلی زود مورد توجه منتقدان و تماشاگران عام، نه تنها در ایالات متحده که در تمام نقاط جهان، قرار گرفت. چندی نگذشت که محبوبیتی بی‌نظیر کسب کرد تا آنجا که حال مقام نخست را در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر وبگاه IMDb دارد.
اما دلایل دیگر موفقیت این فیلم چه بود؟ اختلاف بزرگی که "پدرخوانده" (1972) با سایر فیلم های مافیایی و گانگستری زمان خود داشت در دو نکته نهفته بود. یکی سناریوی فیلم بود که در آن رابطه احساسی، انسانی و محکم بین اعضای خانواده کورله اونه را در عین مافیایی و جنایتکار بودن آنها نمایش می داد و دیگری موسیقی بسیار زیبای فیلم بود که جنبه های رمانتیک و احساسی فیلم را تشدید می کرد و در نهایت فیلم را حتی در نظر افرادی که به موضوعات گانگستری علاقه ای ندارند، زیبا جلوه می داد.
به دلیل استقبال فوق‌العاده تماشاگران از این فیلم، دو سال بعد از اکران آن، قسمت دیگری از این فیلم به نام پدرخوانده: قسمت دوم و در سال ۱۹۹۰ نیز قسمت سوم این فیلم با نام پدرخوانده: قسمت سوم ساخته شد.
"پدرخوانده" (1972) نامزد دریافت 11 اسکار شد و در نهایت توانست اسکار بهترین فیلم، بهترین هنرپیشه (براندو) و بهترین فیلم نامه اقتباسی را بخود اختصاص دهد.



کوتاه از فیلم :
موضوع فیلم به سال 1940 و شهر نیویورک باز میگردد، هنگامی که ویتو کورله اونه رئیس یکی از باندهای جنایت و بزرگ یک خانواده مافیایی بود. موفقیت فیلم زمانی ارزش پیدا می کند که به این نکته توجه کنیم در زمان ساخت "پدرخوانده"، سینمای آمریکا مملو از فیلم های گانگستری و جنایی بود.


داستان فیلم :
فیلم در جشن عروسی کانی، دختر دون ویتو کورلئونه، با کارلو ریزی در لانگ بیچ نیویورک، در لانگ آیلند در اواخر تابستان 1945 شروع می شود. طبق یک سنت سیسیلی ها، پدر عروس نمیتواند در روز عروسی دخترش هیچ خواهشی را رد کند. از این رو وقت گادفادر از پیش برای شنیدن خواهشهای دوستان و زیردستان چاپلوس پر شده است. یکی از این خواهشها را پسرخوانده او، جانی فونتین خواننده (که گویی شخصیت او از فرانک سیناترا الهام گرفته شده است) مطرح میکند. او به نفوذ کورلئونه برای گرفتن یک نقش در فیلمی که توسط جک ولتز -کسی که با او مشاجراتی داشته است- تهیه میشود، احتیاج دارد . دون کورلئونه، به فونتین میگوید که آرام باشد و به او اطمینان خاطر میدهد که همه چیز را درست کند. در این میان، کوچکترین پسر دون، مایکل، که از خدمتش در جنگ جهانی دوم بازگشته، برای دوست دخترش کی آدامز تعریف میکند که چگونه پدرش رقیبان خود را در شب ازدواج دخترانشان مجبور می کرده است:"لوکا براسی یک اسلحه بر شقیقه ی آنها میگذاشت و پدرم میگفت که یا امضایشان، و یا مغزش روی قرارداد می آید." و ادامه می دهد که:"این خانواده من است کی، نه من."

از راست به چپ: جان کازال( فردو)، جیمز کان (سانی)، مارلون براندو( دن ویتو)، و آل پاچینو(میکاییل)

سانی در جریان عروسی، علیرغم حضور همسر و فرزندانش، در حال فریفتن یکی از ساقدوش های کانی است. برادر دیگر، فردو، به مایکل و کی برمیخورد و سر میز آنها مینشیند. کمی بعد، وکیل خانواده، تام هیگان وارد فیلم میشود. او بی خانمانی آلمانی-ایرلندی، و دوست پسر بزرگ دون کورلئونه، سانی بوده است. دون، هیگان را [در کودکی] به خانه آورده و مانند پسر خودش او را بزرگ کرده است. حال در بزرگسالی او وکیل شخصی و محرم اسرار خانواده است.

بعد از جشن، هیگان به هالیوود میرود و از رییس استودیو، ولتز میخواهد که فونتان را در فیلم به بازی بخواند. ولتز که در ابتدا نسبت به هیگان خشک و گستاخ است، پس از آنکه متوجه میشود هیگان برای دن کار میکند، او را به عمارت خود دعوت میکند. [اما] خود هیگان در ابتدا خیلی مایل نیست که به نام کورلئونه اشاره کند، و میگوید:"دوست ندارم از نام او استفاده کنم، مگر اکیدا لازم باشد." ولتز در تکمیل مهمان نوازی خود گردشی در چمن های اطراف ترتیب میدهد و اسب مسابقه ای قهرمان و بسیار محبوبش، خارتوم را، که قصد ندارد جز به منظور اصلاح نژاد استفاده کند، به او نشان میدهد. در سر میز شام، هیگان از طرف دن کرلئونه به ولتز برای پایان دادن به اعتصاب کاری که در حال از هم گسیختن استودیو بود، پیشنهاد کمک میدهد. و اضافه میکند که دن لطف او را تا ابد فراموش نخواهد کرد. این خدمت دن در ازای واگذاری نقش کلیدی فیلم به فونتان است؛ نقشی که به اعتقاد هنرپیشه، جان تازه ای به زندگی شغلی بازیگر میبخشید. ولتز، در حالیکه هنوز از فونتان به خاطر رابطه اش با هنرپیشه ی جوانی که وی برای شکوفایی و موفقیتش وقت و پول زیادی صرف کرده بود، بسیار عصبانی است، این پیشنهاد را نمیپذیرد. ولتز فونتان را به این خاطر سرزنش میکند که باعث شده بود این هنرپیشه ی آینده دار قبل از آنکه توسط او به یک ستاره تبدیل شود ازدستش در برود، و غضبناک هیگان را از منزلش بیرون میکند. هیگان آماده میشود که به نیویورک برگردد و میگوید:" آقای کرلئونه شخصی هستند که اصرار دارند خبر بد را بلافاصله بشنوند.". صبح روز بعد، وقتی که ولتز از خواب برمیخیزد ، سر بریده ی اسب اصیل مسابقه ای اش، خارتوم را در تختخواب خود میبیند.

وقتی که تام به نیویورک برمیگردد، خانواده در حال معامله با ویرجیل سولوتزوی ترک، یک دلال با نفوذ هرویین است، که از دن کرلئونه تقاضای حمایت سیاسی و یک میلیون دلار پول برای واردکردن عمده هرویین و پخش آن میکند. دن کرلئونه به او توضیح میدهد که اگر از آن شخصیتهای سیاسی که او آنها را دوست خود میشمارد، برای اموری که از نظر آنها غیر اخلاقی است، کمک بخواهد، آنها از پشتیبانی خانواده حتی در گناه های "بی ضرر" (قمار، قاچاق روسپی و مشروب) هم شانه خالی خواهند کرد. علیرغم قول سولوتزو مبنی بر برگشت خیلی خوب پول، دن کرلئونه وارد معامله نمیشود، اما سانی خام و عجول در میان جلسه بدون توجه به اینکه در تصمیم گیریها در درجه پایین تر از پدرش قرار دارد، به این معامله اظهار علاقه میکند. لوکا براسی، انتقام گیر شکست ناپذیر و وفادار دن کرلئونه ماًمور جمع آوری اطلاعات از خانواده تاتاگلیا، حامیان سولوتز میشود. او خیلی زود توسط آنها کشته میشود. پس از امتناع دن کورلئونه، تام هیگان توسط سولوتزو و نوچه هایش دزدیده میشود، و خود دن، اندکی پس از خرید میوه از یک دکه مورد حمله ترور قرار میگیرد. با این تصور که دن کورلئونه از بین رفته است، سولوتزو هیگان را راضی میکند که به سانی همان پیشنهادی را بدهد که خود او قبلا به پدرش داده بود. پس از آزادی هیگان، سانی از قبول پیشنهاد سرباز میزند و قول میدهد که برای تلافی سوء قصد به جان پدرش، که به هر نحو زنده مانده بود، با تمام قوا با تاتگلیاها بجنگد. اکنون خانواده کورلئونه خود را برای جنگ شدید احتمالی با سایر خانواده ها نیز آماده میکند. طبیعی است که سایر خانواده های مافیا برای جلوگیری از یک درگیری ویرانگر، علیه کرلئونه ها جبهه میگیرند. در حالیکه کورلئونه ها جمعند و تلاش میکنند با لوکا براسی تماس بگیرند، جلیقه براسی به دستشان میرسد، جلیقه ای که دور یک ماهی مرده پیچیده شده. این پیغام سیسیلی ها یعنی:"لوکا براسی با ماهی ها میخوابد."

سپس، کاپورژیم دن کورلئونه، پیتر کلمنزا ،دستور کشتن راننده دن، پائولی گاتا را میدهد؛ چون سانی یقین کرده بود که پائولی، دن را [به دشمن] لو داده. اما در روزی که این قتل برنامه ریزی شده بود، پائولی به بهانه بیماری سر کار نیامده بود، و در نتیجه فردو باید به جای او رانندگی میکرد.

میکائیل، که در تجارت خانواده وارد نشده است، و خانواده های دیگراو را به چشم یک غیرنظامی میبینند، با کی برای شام به بیرون، و سپس برای عیادت پدرش به بیمارستان میرود. ولی در هنگام ورود، نه اثری از مامورین پلیس میبیند،نه کسی از افراد پدرش، که برای محافظت از او کشیک بدهند. بدین ترتیب متوجه میشود که برای شلیک مجدد به پدرش، دوباره برنامه ای ریخته شده. پرستار را راضی میکند که پیر مرد را به اتاق دیگری انتقال دهند. در همانجا به پدرش میگوید:"من اینجا هستم. من الان با شما هستم."؛ بدین معنی که او دیگر نمیخواهد خود را از تجارت خانواده کنار بکشد؛ و اشک از چشمان دن جاری میشود. مایکل با اینکه کمک خواسته، نگران این است که قبل از رسیدن کمک اتفاقی بیافتد. او، انزوی بیگناه را که برای ادای احترام به بیمارستان آمده بود به خدمت خود میگیرد. به او میگوید که بیرون بیمارستان در کنار او بایستد و تهدیدگرانه خود را مسلح جلوه دهد. یک ماشین کنار خیابان پارک میکند، ولی با دیدن مایکل و انزو دوباره حرکت میکند. بلافاصله ماشین های پلیس به سرکردگی سروان مک کلاسکی فاسد از راه میرسند. مایکل مک کلاسکی را به آدم سولوتزو بودن متهم میکند، و او هم افسرانش را وادار به نگه داشتن مایکل میکند و با یک مشت فکش را میشکند. مایکل در عین بیگناهی در شرف دستگیری است که تام هیگان با "کاراگاهان خصوصی" که برای حمایت از دن کرلئونه مجاز به حمل اسلحه هستند، از راه میرسد. آنها مک کلاسکی را تهدید میکنند که اگر در کارشان دخالت کند، حکم دادگاه را اجرا میکنند. مک کلاسگی صحنه را واگذار میکند و دن در این لحظه در امنیت قرار میگیرد.

در ادامه، کرلئونه ها در مورد سوء قصد به جان پدرشان و کوچکترین برادرشان، مایکل با هم گفتگو میکنند. مایکل داوطلب میشود که سولوتزو و محافظش، سروان مک کلاسکی را از بین ببرد. وقتی که سانی میگوید که مایکل همه چیز را بیش از حد شخصی میبیند، او در جواب بر می آید که :" اصلا شخصی نیست؛ تجارت محض است.".

آنها در یک رستوران با سولوتزو و مک کلاسکی یک "نشست صلح" ترتیب میدهند. مایکل با اسلحه ای که قبلا توسط دیگری با دستور سانی به کلمنزا در پشت مخزن آب دستشویی مخفی شده، هردوی آنها را در آنجا میکشد. به این ترتیب که ابتدا تسیو خود را با آنها همنوا میکند و آن رستوران را خانوادگی، زیبا و آرام توصیف میکند؛ [سپس] در جریان جلسه مایکل معذرت خواهی میکند، به دستشویی میرود، با اسلحه برمیگردد، و با شلیک در مغز سولوتزو و مک کلاسگی آنها را از پا در می آورد و صحنه را ترک میکند.

از ترس دستگیرشدن قاتل، مایکل به سیسیلی فرستاده میشود و آنجا تحت حمایت دن تماسینو، دوست قدیمی ویتو قرار میگیرد. او در شهر کرلئونه، در حین قدم زدن با محافظانش کارلو و فابریزو، مسحور آپولونیای زیبا میشود و پس از یک معاشقه کوتاه او را به همسری میگیرد. در این خلال، در آمریکا، دن کرلئونه از بیمارستان به خانه می آید، و با شنیدن اینکه کشتن سولوتزی و مک کلاسی کار مایکل بوده، پریشان میشود. سانی به عنوان رهبر خانواده برادرش فردو را به لاس وگاس میفرستد تا با تجارت قمارخانه آشنا شود

در نیویورک، سانی تندمزاج پس از دیدار با معشوقه اش، شوهر خواهرش را به خاطر بدرفتاری با کونی، خواهر آبستنش به شدت کتک میزند. پس از آنکه کارلو کونی را برای بار دوم کتک میزند، سانی به تنهایی برای انتقامجویی به دنبال او می افتد. او که در یک باجه عوارض راهداری کمین کرده، با ضرب گلوله از پا در می آید. دن کرلئون به جای ادامه انتقام جویی ها، در یک جلسه با بزرگان پنج خانواده، ترتیبی میدهد که پسر کوچکش بتواند در امنیت کامل به خانه برگردد. در سیسلی، مایکل خبر مرگ برادرش را از دن توماسینو میشنود و آماده بازگشت به آمریکا میشود. قبل از حرکت، یک بمب در ماشین وی کار گذاشته میشود. اما به جای او، آپولونیا کشته میشود.

در جلسه سران خانواده های نیویورکی، دن درمیابد که شخص پشت این جنگها و مرگ سانی، دن امیلیو بارزینی است، و نه فیلیپ تاتاگلیا. پس از عقد یک صلحنامه موقت و یک قرارداد تجارت مواد مخدر دن به تام میگوید:"تاتاگلیا جاکش است. او هرگز نمیتوانسته سانتینو را از گول زده باشد. ولی من تا امروز نمیدانستم که در تمام این مدت همه چیز زیر سر بارزینی بوده است.".

حال که امنیت مایکل تضمین شده، مایکل از سیسیلی بر میگردد و با کی، دوست دختر سابقش تماس حاصل میکند. میگوید که به او احتیاج دارد، پدرش به فعالیت خود خاتمه داده، و در پنج سال، خانواده کورلئونه کاملا مشروع خواهد شد. اکنون درنبود سانی و به علت زرنگ نبودن فردو به اندازه کافی، مایکل مسوٌول خانواده شده است. کاپورژیمها کلمنزا و سال تسیو از اینکه در سازماندهی جدید توسط بارزینی به حاشیه رانده شده اند، شکایت دارند؛و اجازه شکست پیمان را خواستارند. وقتی که مایکل چون "بحث درباره این موضوع در حال جریان است"از قبول این تقاضا خودداری میکند، آنها از ویتو کرلئونه برای راه انداختن تجارت های خانواده های خود، همانطور که قبلا به ایشان قول داده بود، اجازه میخواهند. اما دن به آنها میگوید که همانطور که به او اصمینان داشتند، به مایکل اعتماد داشته باشند. مایکل به آنها میگوید که عازم نواداست، و بعد از آن، اگر کلمنزا و تسیو بخواهند مستقل عمل کنند، میتوانند. شوهر کنی، کارلو، دست راست مایکل در نوادا میشود، و هیگان دیگر کانسیکلیر نیست.

در لاس وگاس، در هتل/کازینویی که نیمی از سرمایه آن از کرلئونه هاست، و توسط مو گرین(شخصیتی که احتمالا از باگزی سیگل الهام گرفته شده) اداره میشود،فردو، برادر مایکل از او استقبال میکند. میکایی مارکر دن، جانی فونتان را نیز فرا میخواند، و از او میخواهد که قراردادی را امضا کند که طی آن سالی چند مرتبه با کازینو در تماس جدی درآید، و همچنین از او خواهش میکند که دوستانش در هالیوود را هم به سوی کازینو سوق دهد. فونتان از فرصت پیش آمده برای تلافی لطف دن خوشحال میشود.

میکاییل در صدد است که تجارت روغن زیتون در نیویورک را رها کند و خانواده را به نوادا بیاورد. به مو گرین پیشنهاد خرید سهمش را میدهد. اما از آنجایی که گرین تصور میکند که کرلئونه ها ضعیف هستند، و او میتواند سهمش را به قیمت بهتری به بارزینی بفروشد، این پیشنهاد را با گستاخی رد میکند. در حالیکه تام هیگان به او توضیح میدهد که دن نیمه بازنشسته است، و مایکل مسوًول تجارت خانواده است، فردو خود را به میان بحث می اندازد. مو میرود و فردو به مایکل میگوید:"تو نباید به محض ورودت به لاس وگاس، با مردی مثل مو گرین اینطوری صحبت کنی."میکاییل نیشدار پاسخ میدهد:"فردو، تو برادر بزرگ من هستی، و من دوستت دارم. اما دیگر هرگزعلیه خانواده با کسی متحد نمیشوی. هرگز."

میکاییل همراه همسرش کی، و پسرش آنتونیو به خانه برمیگردد. در یکی از لطیف ترین صحنه های فیلم، ویتو کرلئونه متذکر میشود که دشمنان مایکل با تلاش برای ترتیب دادن یک نشست توسط آشنایان مورد اطمینان، در صدد کشتن او هستند. در عین حال اعتراف میکند که همیشه امیدوار بوده که پسر کوچکش هیچگاه غرق تجارت خانواده نشود. کمی بعد، دن کرلئونه در حالیکه با نوه اش آنتونی در باغ بازی میکند، به دلیل سکته قلبی جان میسپارد.

در مراسم خاکسپاری، کاپرژیم خانواده، تسیو به مایکل پیشنهاد یک نشست با دن برازینی را در مرغزارهای تسیو میدهد، یعنی جاییکه مایکل احساس امنیت کند. مایکل از طریق تام هیگان این پیشنهاد را میپذیرد، ولی تسیو به خانواده خیانت میکند. مایکل تصمیم میگیرد تا قبل از تعمید خواهرزاده اش، مایکل فرانسیس ریزی، پسر دوم کنی و کارلو، که او پدرخوانده اش میشد، عازم حرکت نشود.

در ادامه مایکل ترتیب کشتن سران سایر خانواده ها را میدهد. روکو لامپونه فیلیگ تاتاگیا را ترور میکند. آل نری امیلیو برازینی را میکشد. پیتر کلمنزا به ویکتور استراسی شلیک میکند. ویلی ویسی کارمین کونوئه را به قتل میرساند. در همین خلال، مو گرین هم در لاس وگاس کشته میشود. این لحظه های نفس گیر آدمکشی ها با در صحنه شرکت مایکل در مراسم مذهبی تعمید تمام میشوند. (موزیک نسبتا مناسبی که روی این صحنه ها قرار داده شده است از یوهان سباستین باخ است.) وقتی که تسیو و تام هیگان آماده ترک جلسه میشوند، بارزینی، از افراد هیگان، تسیو را محاصره میکند و او را به داخل ماشین خود می آورد. او دیگر هرگز دیده نمیشود. تسیو میگوید:"به مایک بگو که این فقط یک تجارت بود."

کمی بعد، به دنبال ردیابی قتل سانی، مایکل به کارلو میرسد و آنقدر دنبال کار را میگیرد که او به نقشش در قتل اقرار میکند. پیشنهاد میشود که کارلو به لاس وگاس تبعید شود، ولی در ماشین توسط کلمنزا خفه میشود. کنی پیش کی مایکل را به قتل کارلو متهم میکند. کی در مورد این اتهام از مایکل سوال میکند ولی مایکل با تندی به او پاسخ میدهد که:" کی، درمورد تجارت من از من سوال نکن." او اصرار میکند، مایکل که به نظر میرسد نرم شده است، به نحوی آشکار به دروغ او را مطمئن میکند که در قتل کارلو نقشی نداشته است. کی با این انکار مایکل آرام میگیرد. در انتهای فیلم، کی میبیند که کلمنزا و روکو کاپرژیم جدید به مایکل ادای احترام میکنند، دستش را میبوسند و او را "دن کرلئونه" خطاب میکنند. در به روی او بسته میشود، و این در حالی است که مایکل دقیقا همانی شده که پدرش نمیخواست: گادفادر.


Mario Puzo كيست ؟

در 15 اكتبر 1920 در خانواده اي اهل جزيره ي سيسيل ديده به جهان گشود . سپس در منطقه ي Hell's Kitchen كه همسايه ي ايالت New York ميباشد زندگي خود را ادامه داد. او در جواني به عضويت نيروهاي امريكايي در امد و سپس به نيروي هوايي پيوست و در عمليات هاي مهم جنگ جهاني دوم در اسيا و در المان شركت جست . به دليل نبوغ نويسندگي اولين كتاب خود را با نام Dark Arena در سال 1995 نوشت ولي مهمترين اثر او در باره ي خانواده اي مافيايي يا همان پدر خوانده ميباشد كه در سال 1969 توانست ان را تبديل به يك كتاب كند . او در 2 جولاي 1999 ديده از جهن فرو بست . بازي كه انجام خواهيد داد زاييده ي تفكرات اوست .

Francis Ford Coppola كيست ؟

در 7 اپريل 1939 در Detroit ايالت ميشيگان متولد شد . او در ابتدا تنها فيلم هاي كوتاه ميساخت كه كم كم توانست فيلم هايي نظير پدر خوانده را كارگرداني كند .

Marlon Brando كيست ؟ ( بیوگرافی کامل را در اینجا ببینید. )

امكان ندارد وقتي سخن از مارلون براندو مي آيد بي تفاوت از كنار ان رد شويد . در 3 اپريل 1924 در نبراسكاي امريكا ديده به جهان گشود در كودكي به علت اعتياد پدر و مادر زندگي خود را تك و تنها سپري كرد و در تنهايي هميشه براي خود نقش بازي ميكرد . و بالاخره در فيلم پدر خوانده توانست بازي انجام دهد كه همگان در مقابل قدرت بازي او زانو بزنند . در نهايت در 1 جولاي 2004 بر اثر بيماري ريوي فوت كرد.

تحلیلی بر فیلم پدر خوانده (قسمت اول) :
قدرت فساد میاورد و قدرت مطلق فساد مطلق  (کارل پوپر)

پدر خوانده فیلمی درباره قدرت است دستگاهی که ممکن است در هر کشور شهر روستا و حتی یک خانه در اشل کوچک و کوچکتر  شکل بگیرد فیلم شاید به ظاهر مناسبات قدرت در دستگاه سیاسی آمریکا را به طور اخص مد نظر قرار داده است اما نوع  نگاه به موضوع انقدر کلی و همه جانبه است که به راحتی در هر زمان و مکانی که صندلی قدرت وجود دارد و قیمی که بر ان تکیه زده است قابل بسط و تعمیم است همین نگاه کلی است که فیلم را از یک اثر معمولی که شاید به دستگاه فرد سیستم یا جامعه ای خاص میپردازد خارج میکند و به ان جنبه ای فرا زمانی میبخشد. در این فیلم  دن کورلئونه به عنوان یک جنایتکاراما  به دید یک انسان  نگریسته  میشود با ویزگی های خوب و بد این صندلی اوست که مبنا قرار میگیرد و فساد ناشی از ان است که به تصویر کشیده میشود این فیلم به خوبی نشان میدهد که موضوع خوبی و بدی انسانها نیست مایکل پسر دن تا قبل از رسیدن به صندلی قدرت انسانی پاک و عاشق است اما وقتی همین مایکل در جایگاه پدر مینشیند به یک جانی تبدیل میشود و به عکس و قتی دن کورلئونه از صندلی قدرت کنار میرود دیگر ان جنایتکار سابق نیست یک پدربزرگ دوست داشتنی و شاید انسانی شریف است .


در فصل آغازین پدرخوانده به مانند یک آفریدگار بر صندلی خود که نمادی از دستگاه قدرت اوست  تکیه داده و به تقاضای یک بنده گوش میدهد گفتن نام پدرخوانده و بوسیدن دستها به مفهوم تایید قدرت اوست از جانب بندگانش . او شیفته ی قدرت است .درفضای بیرونی جشنی بر پاست اما تا وقتی دن کورلیونه در حال گوش تقاضای بنده اش  است و در مقابل او زانو زده نمیشود  صدایی از بیرون نمیشنویم و به محض بوسیده شدن دستهای پدرخوانده صدای جشن آغاز میشود. گویی قدرت او را کر کرده است  و زندگی او بی تایید بندگانش منفک از زندگی عادی است.

 
پلیس به اسم آزادی مجرمان را آزاد میگذارد این دیالوگی است که از جانب یک زانو زننده به درگاه دن میشنویم و برپایی عدالت از پدر خوانده خواسته میشود او به نام  برپایی عدالت نقش یک قیم را گرفته است  اما پدرخوانده هرکسی را بنده  خود نمی داند او پیشنهاد پول را برای دوستی نمیپذیرد و ثروت نیست که اورا ارضا میکند  وقتی که دستهایش بوسیده میشود دوستی اغاز میشود این فصل ابتدایی به طور کامل شخصیت دن را منعکس میکند که تا چه میزان قدرت او را شیفته  خود کرده است . با برگشت پدرخوانده به صحنه ی جشن گویی زندگی دیگری برای او آغاز میشود در واقع در فصل ابتدایی ما شاهد دو وجه از زندگی دن کورلئونه هستیم بخشی که او در اتاق قدرت بر صندلی اش تکیه داده و به راحتی فرمان کشتن را صادر میکند و قسمتی  که در بیرون از اتاق میگذرد جایی که پدرخوانده نه در نقش یک جانی که یک مرد خانواده ظاهر میشود .

اتاق قدرت  تاریک است زوایای اتاق به درستی مشخص نیست نوع نورپردازی به گونه ای است فقط چهره ی افراد را به مانند سایه ای از آنها تشخیص میدهیم  بدین وسیله بر رازآلودبودن و پرابهام بودن این اتاق تکیه میشود و این که در دستگاه قدرت هیچ شفافیتی وجود ندارد و وقتی وارد فضای جشن میشویم همه چیز روشن میشود گویی که زندگی در دنیای دیگری در جریان است و همان دن کورلیونه که بیرحمانه در اتاق قدرت فرمان قتل میدهد در فضای بیرون پدری مهربان است که در عروسی پسرش به رقص و پایکوبی میپردازد و انگار دن کورلیونه ی دیگری است .جشنی که در بیرون برپاست نشانه های دیگری را هم با خود به همراه دارد اینکه در اتاق عده ای  برای جان انسانها تصمیمگیری میکند  و در بیرون از اتاق عده ای مست و بی خبرند.  گویی حماقت توده ی جامعه تمسخرمیشود  و بر بی خبری آنها تاکید میشود.این تدوین موازی و این  تضاد بین فضای قدرت و فضای بیرون کاملا مورد تاکید است و این رفت و برگشتها از اتاق قدرت به عروسی و به عکس کاملا در راستای القای این تضاد انجام میشود.این رفت و برگشها موضوع دیگری را که مورد تاکید دارد این است که تا چه میزان زندگی فاسد دن با زندگی عادی او در هم گره خورده و آمیخته شده  است .مهمانان و حتی خواننده ای که به جشن دعوت شده است تقاضایی از پدرخوانده دارند  انگار که این اجازه از دن  سلب شده تا بتواند مدتی طولانی زندگی دور از قدرت و فساد را تجربه کند و هر بار که به صحنه ی چشن برمیگردد و لحظه ای میخواهد زندگی عادی را تجربه کند با تقاضایی مواجه شده و مجبور است دوباره نقش یک جنایتکار را بازی کند و لذت قدرت آنقدر شیرین است که دن چندان هم از اینکه در عروسی دخترش به اتاق بازگردد اکراهی ندارد.

جایی نیست که در آن پدرخوانده اعمال قدرت نکند اتحادیه های کارگری و هالیوود و پلیس همه جا در سیطره ی اوست و قلمرو یک خداوندگار و شکوه او است که درفصل های بعدی نمایش داده میشودو او که از هیچ کاری برای بسط قدرتش فروگذار نیست در دیالوگی از زبان او میشنویم که مهم نیست که یک مرد چگونه زندگی میکند بله برای دن هد وسیله را توجیه میکند و هدف چیزی نیست جز بسط قدرت.اوج این قساوت زمانی است که سر بریده ی اسبی را در تخت کارگردان قرار می دهند اسب که شاید با ارزش ترین چیز اوست .

در فصول بعدی ملزومات قدرت به تصویر کشیده میشود دن کورلیونه با پیشنهاد وارد شدن در کارمواد مخدر مواجه میشود این پیشنهاد را نمیپذیرد اما نمیتوان در قدرت بود و به مناسبات آن نه گفت . قدرت ملزوماتی دارد و قواعد آن اگر مورد پذیرش قرار نگیرد حذف از صحنه ی قدرت پایانی گریز ناپذیر خواهد بود حتی اگر صاحب قدرت آفریدگاری چون دن کورلیونه هم باشد به راحتی حذف میشود و این موضوع بیش از پیش هولناک بودن این دستگاه را منعکس میکند و این منجلابی است که تطهیر شدن فقط با مرگ محتوم ممکن میشود.  به این ترتیب دن کورلیونه ترور میشود.جایی که قرار است پونی راننده دن که ظاهرا در ترور او مقصر است کشته شود هم نکات بسیاری را با خود دارد ماشین قاتلین  در حین عبور از خیابان از دو پرچم آمریکا و صلیب سرخ که به دو ساختمان نصب است عبورمیکند و این دو پرچم پشت سر گذاشته شده و انگار که بی اعتنایی بر انها تاکید میشود سپس وارد دشت وسیعی میشوند که در دورتر مجسمه ی آزادی نمایان است قاتل راننده خواهان ایست ماشین شده از ماشین پیاده میشود و پشت به مجسمه ی آازادی ادرار میکند انگار که کاپولا میخواهد مفاهیم و ارزش هایی را نشان دهد که این جنایتکاران پشت سر گذاشته و له میکنند تا به قتل دست بزنند .قاتل ابتدا چعبه ی شیریتی را که برای همسرش خریده است از ماشین برداشته و سپس خونسردانه ماشین را منفجر میکند این که این جنایتکاران آنقدر طبیعی هستند و آنقدر به ارزش های خانوادگی جدا از محیط فاسدی که در آن هستند پایبندند به خاطر ستایش انها نیست بلکه کارگردان میخواهد عمق فاجعه را نشان میدهد که چه فدر این جنایتکاران میتوانند به ما نزدیک باشند و این باور پذیر بودن آنها خود بر ترس تماشاگر از انها می افزاید هرچه قدر که این جانیان عادی ترند حس کردن آنها راحتتر و ترس از انها  بیشتر است و چه بسیار همسران و فرزندانی که به ظاهر پدر یا همسری مهربان دارند اما همین مردان به راحتی به ویرانی خانواده های دیر دست میزنند .زندگی دن نیز چندان تشریفاتی نیست نسبت به قدرتی که او دارد از زندگی به نسبت ساده ای برخوردار است وشاید بتوان به او صفت ساده زیستی را هم چسباندچراکه  آنچه برای او لذت بخش است قدرت است نه ثروت .

فصلی که قرار است پلیسی فاسد کشته شود هم از چندین جهت قابل بررسی است اولا اینکه او کشته نمیشود چون فاسد است بلکه دلیل حذف اواین است که بخشی از قدرت را از خود رنجانده است بخشی دیگر از قدرت از او حمایت میکند و اختلاف بین این دو بخش است که زمینه ی حذف او را از بازی فراهم میکند پس بازی در اتاق قدرت میتواند فساد را تحمل کند حامی آن هم باشد تا جایی که منافع در یک راستا قرار گیرد و اگر نبود آنرا حذف کرده نوع دیگری را جایگزین میکند.. اما نکته ای دیگر که در راستای قتل پلیس بر آن تاکید میشود نقش رسانه است .پلیس فاسد تا قبل از اینکه توی گوش مایکل بزند فاسد نیست اما وقتی بازی به این نتیجه میرسد که بایستی حذف شود این رسانه است که شخصیت پلیس را آنچنان منفور میکند  و پرده از راز ارتباط پلیس و شبکه ی فساد برداشته میشود در واقع با اعمال نفوذ قدرت بر رسانه است که افکار عمومی شکل داده میشود و به آن جهت دهی میشود و همین رسانه در راستای اهداف قدرت یک شبه از یک پلیس وظیفه شناس انسانی فاسد و منفور میسازد .


خرید فیلم :

برای خرید دی وی دی این فیلم با زیر نویس فارسی و قیمت استثنایی اینجا را کلیک کنید .

برای دیدن لیست دی وی دی ها اینجا را کلیک کنید .

مشخصات دی وی دی :
زیرنویس : فارسی ، انگلیسی
کیفیت : اصل
تصوير : رنگی  
صدا : SDDS ، DTS ، Dolby Digital

نوشته شده توسط Miladico | لینک ثابت | موضوع: نقد فیلم و سریال 
 
 
سينما گستره آن چيزهايی است كه توضيح ناپذيرند. ( روبر برسون ) ### فيلمها ادامه دهنده دوران كودكی اند و هر كسي با توسل به آنها می خواهد آزادتر، قدرتمندتر و جذاب تر باشد. ( مارلون براندو ) ### من قهرمان ناقص فيلم زندگي خودم هستم. ( رابرت ردفورد ) ### انسان زماني به بلوغ می رسد كه طعم تنهايی را چشيده باشد. ( پل نيومن ) ### بهترين فيلم من لبخند من است و لبخندها خدا را ستايش می كنند. ( جك نيكلسون ) ### درخشان ترين تاجی كه اشخاص بر سر می نهند در آتش كوره ها گداخته می شود. ( چارلي چاپلين ) ### ستاره شدن معادل با آزادی است و اين تنها معادله ‌ای است كه اهميت ندارد. ( داستين هافمن ) ### استعداد آدم ها در نوع انتخابهای آنها جلوه مي كند. ( رابرت دنيرو ) ### سينمای خوب چيزی است كه ما توانايی باور كردنش را داشته باشيم و سينمای بد چيزی است كه برای ما غير قابل باور باشد. ( عباس كيارستمی ) ### سينما پديده جالبی است چراكه قادر است تا جنبه ميرای زندگی را ضبط كند. ( ژان لوك گدار ) ### بهترين فيلم فيلمی است كه برای كر و لال ها ساخته شود. ( سرگئی پاراجانف ) ### آنان که نخواهند چیزی را تقلید کنند نمی توانند دست به خلق چیزی بزنند. ( سالوادور دالی ) ### زندگی گره ای نیست که در پی گشودن آن باشیم، زندگی واقعیتی است که محکوم به تجربه آن هستیم. ( سوزان کی یر گارد ) ### سینما آشکار نمی سازد بلکه پنهان می دارد. ( کارل تئودور درایر ) ### سينما توهم بزرگي است که واقعي تر از خود واقعيت مي شود. ( لوئیس بونوئل )

 

تمام حقوق مادی و معنوی اين وبلاگ محفوظ است
استفاده از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع و درج لینک مجاز می باشد