عنوان فارسي: بزرگراه گمشده
محصول سال:
1997 ( اولين عرضه در January 15 )
ژانر: جنايي ،
درام ، ترسناک ، رمزآلود ، مهيج
به
کارگرداني: David Lynch
فيلم نامه:
نوشتهی David Lynch ، Barry Gifford ( دريافت فيلمنامه در قالب
PDF )
با هنرمندي:
Bill Pullman در
نقش Fred Madison
Patricia Arquette
در نقش Renee Madison/Alice Wakefield
Balthazar
Getty در نقش Peter Raymond Dayton
Robert Blake در نقش Mystery Man
Natasha Gregson Wagner در نقش
Sheila
Richard Pryor در نقش Arnie
Lucy Butler در نقش Candace Dayton
Michael Massee در نقش Andy
Jack Nance در نقش Phil
Jack
Kehler در نقش Guard Johnny Mack
Henry Rollins در نقش Guard Henry
Giovanni Ribisi در نقش Steve 'V'
Vincencio
Scott Coffey در نقش
Teddy
Gary Busey در نقش William
Dayton
Robert Loggia در نقش Mr.
Eddy/Dick Laurent
آهنگسازان:
David Lynch
Marilyn
Manson
Angelo Badalamenti
Trent Reznor
Barry Adamson
Danny
Lohner
محصول مشترک: France ، USA
لوکيشن
ها:
Barstow, California, USA
Chapel Hill,
North Carolina, USA
Los Angeles, California, USA
زبان:
English
تصوير: رنگی
صدا: Dolby Digital
رده بندی
سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
زمان فیلم: 135 دقیقه
تحلیل داستان فیلم:
فيلم "بزرگراه گمشده" فيلمي است كه همه
ي ما بعد از ديدن فيلم مدت ها به فكر فرو ميرويم و اين سبب مي شود كه فيلم را
دوباره وسه باره مرور كنيم كه هر بار به موضوع جديدي پي مي بريم و هر دفعه از ديدن
دوباره ي آن لذتي بيشتر .همه ي ما سعي مي كنيم مانند ديگر فيلم هاي لينچ بدنبال خطي
كه واقعيت را از خيال جدا مي كند ببگرديم اما بر خلاف تصورات خود ديويد لينچ در
فيلم اين خط را محو كرده است ودر اين صورت است كه ما را با تمام پيچيدگي هاي فيلم
تنها مي گذارد و حتي عده اي را مجبور مي كند به ابهام كامل اين فيلم تن دهند و تنها
از جنبه هاي شنيداري و بصري آن لذت ببرند(كه اين هم خالي از لطف نميباشد).

فيلم از دو فَضاي متفاوت تشكيل شده است:نخست در فضايي هستيم كه
فرد(Bill Pulman)ورنه(patricia Arquette) در آنجا زندگي مي كنند نورها و رنگ ها و
دكور صحنه به طوري تهيه ديده شده است كه محيطي كاملا سرد و بي روح و بدون حس را به
ما القا مي كند اما در قسمت دوم در جايي كه پيت موندريان(Balthazar getty)در آنجا
زندگي ميكند نوع معماري فضا به يك صورت مي باشد ولي فضا با وجود رنگها ونور هاي
متنوع محيطي شاد و پر انرژي است كه داراي حسي بسيار قوي و گرم مي باشد.
در
ابتداي فيلم وقتي كه فرد مديسون به كنسرتش ميرود و با خانه تماس ميگردكسي تلفن را
جواب نمي دهد به همين دليل فرد فكر ميكند كه زنش به او خيانت كرده در مراحل بعدي
فيلم متوجه مي شويم رابطه فرد ورنه بسيار سرد و بي روح مي باشد.فردي كه دچار
ناتواني جنسي است و زنش كه زني تودار و بي وفا و جذاب اما نه افسونگر را نشان مي
دهد. در همان ابتداي فيلم هماغوشي فرد ور نه را مشاهده مي كنيم كه بسيار سرد و
ناتوان واز خود بيگانه جلوه مي كند كه ناتواني فرد در اين سكانس كاملا محسوس مي
باشد ودر اينجاست ناكا مي مرد را ملاحظه مي كنيم.
اجازه بدين فيلم را بهتر
تفكيك كنم فيلم به سه قسمت تقسيم مي شود:ما در قسمت اول دنياي واقعي را مي بينيم تا
جايي كه فرد همسرش را مثله (تکه تکه) مي كند واز آن به بعد ما در توهم و خيال
فرد به سر مي بريم يعني تمام باز جويي ودادگاه خيال مي باشدنه واقعيت , واين توهم
تا زماني ادامه دارد كه فرد آقاي ادي را به قتل ميرساند واز جايي كه از دست پليس
فرار مي كند ما در واقعيت بسر مي بريم.
حال مي پردازم به توهم وخيال فرد:
فرد بعد از قتل همسرش به دليل اينكه فكر مي كند زنش به او خيانت كرده به
همين خاطر فرد نمي تونه با تبعات كار خودش كنار بيايد و در آشفتگي رواني خود به
دنبال جايگزيني براي زندگي در توهمش مي گردد و در خيالش خودش را به جاي جواني (پيت)
پر شور و حرارت و قوي مي گذارد كه در كنار زني پرشور وافسونگر رابطه دارد واين همان
چیزي است كه فرد در واقعيت براي خود انتظار داشته است (چهره ي پاتريشيا آركت در
قسمت دوم فيلم بصورتي مي باشدكه بالعكس قسمت نخست بسيار افسونگر جلوه مي كند)فرد در
قسمت نخست فيلم مانعي(كه همان ناتواني جنسي اش است)در رابطه اش با رنه مي بيند و
فكر ميكند با از بين بردن همسرش كه به او خيانت كرده مي تواند اين مانع بيروني را
از بين ببرد دوست نداشته است كه بپذيرد اين مانع ذاتي ودروني است وهمچنين در قسمت
دوم فيلم هم ما مانعي براي رابطه ي پيت وآليس ميبينيم كه همان آقاي ادي مي باشد
يعني مانع آنها مانعي بيروني بوده است.كه پيت سعي در از بين بردن آن دارد واين همان
خواسته ي فرد است كه دوست داشته تا مانع را بيروني جلوه دهدوبه همين دليل در خيالش
مانع را بيروني جلوه ميدهدكه هما آقاي ادي مي باشد.
در ابتداي فيلم كارآگاهاني
را ميبينيم كه وقتي براي تحقيق به خانه ي فرد ميروندفرد گمان ميكند كه آنهابه
ناتواني جنسي اش پي برده اندوبه همين دليل است كه در خيالش همان كارآگاها را مي
بينيم كه پيت را جواني پر توان وفعال(با حرارت) تلقي مي كننديعني همان چيزي كه
فرددر واقعيت دوست داشته از خود نشان دهد.

در قسمت اول و دوم فيلم يك نتيجه را مشاهده مي كنيم و اين همان
ناكامي فرد و پيت(در جايي كه پيت به آليس مي گويد:"تو هرگز به من دست پيدا نخواهي
كرد"مي فهميم پيت در رابطه اش ناكام است)مي باشد ودر واقع فيلم مي خواهد عنوان كند
كه شخص محكوم به ناكامي است چه در واقعيت وچه در خيال.
نكاتي در فيلم است كه
بايد به صورت موردي به آنها اشاره كنم:
1-در فيلم مردي اسرار آميز وجود داردكه
همان اراده ي شيطاني فرد مي باشدكه اين شخص بي مكان وبي زمان است كه اگر در ابتداي
فيلم دقت كنيدفرد از مرد اسرار آميز مي پرسد:"تو چگونه به خانه من وارد شدي؟"ومرد
اسرار آميز جواب مي دهد:"خودت مرا دعوت كردي من عادت ندارم بدون دعوت به جايي
بروم."
2- در انتهاي فيلم پيت را مشاهده مي كنيم كه رنه را با آقاي ادي مي
بيندوبه خيانت همسرش پي مي بردوباز هم فرد نپذيرفته كه اين مانع دروني مي باشد.
3-به نكته ي ديگر كه بايد توجه كنيم اين است كه در فيلم هاي لينچ آدم هاي پر
فعال وافراطي حضور دارند كه قانون از خلال رفتارهاي آنها اجرا ميشود مانند ادي در
Lost High way وفرانك در Blue Velvet وهمچنين بابي در Wild at heart
4-ديالوگ
هايي را در ابتداي فيلم مي شنويم كه در خيال فرد به موضوعي بدل ميشوند مانند ديالوگ
فرد ورنه در ماشين كه رنه مي گويد:من با آقاي اندي زماني براي كاري با او آشنا شدم
واين موضوع در خيال فرد مديسون به داستان كار فيلمسازي پورنوگرافيك مبدل مي شود.
5-خانه ي فرد وپيت يكي مي باشداما با دو ساختار متفاوت يكي سرد و بي روح وديگري
پر شور و حرارت واين نشان ميدهد كه واقعيت و خيال دو موضوع عمود بر هم نيستند بلكه
دو موضوع افقي وكنار هم مي باشند وخيال است كه به واقعيت تداوم مي بخشد.
6-وموضوع آخر جمله ي ابتدايي و انتهايي فيلم مي باشد:"آقاي دك لورنت مرده"كه
خبر از مرگ آقاي ادي مي دهد كل فيلم در تعليق زماني بين اين دو لحظه رخ مي دهدابتدا
فرد جمله را مي شنود ولي ان را درك نمي كندودر پايان فيلم قبل از گريختن , خود فرد
آن جمله را در ايفون بيان مي كنددر اينجا با يك حالت دايره وار مواجه ايم ,نخست
پيام را مي شنود اما قهرمان آن را درك نمي كند وپس از آن خودش جمله را بر زبان مي
آورد در فيلم, لينچ بر نا ممكني مواجهه ي قهرمان با خودش تاكيد مي كند.اجازه بدين
مسئله را با يك مثال روشن تر كنم بيماري را فرض كنيدكه بخاطر پيام هاي مبهم ونا
معلوم دچار مشكل مي شود(نشانه ي بيماري) پيام هايي كه از بيرون به بيمار هجوم مي
آورد و در پايان درمان بيمار قادر مي شود اين پيام ها را همچون پيام هاي شخصي
بپذيرد و آن را در حالت اول شخص مفرد بيان كند.در اين حلقه بعد ازطي كردن مسير
طولاني ما از چشم اندازي ديگر به نقطه شروع باز مي گرديم .(احتمالا اين قسمت قصد
داشته است تا نشان بدهد كه در انتهاي فيلم فرد ناتواني جنسي اش را پذيرفته است).
نقد فيلم:
ديويد لينچ كارگردان بيرحمي است. او عادت
دارد مخاطبش را در دريايي از ابهام و سؤال غرق كند، او ميپسندد كه بيننده فيلمش هر
تعبیری كه دوست دارد از فيلم داشته باشد و اين شگرد اوست. بزرگراه گمشده يك
سوررئال ناب سينمايي است، ديويد لينچ هم يك سوررئاليست تمامعيار است و از اين نظر
خيلي از سينماگران بعد از خود را تحت تاثير قرار داده است. او از طرح معما ابايي
ندارد و همواره سوال را بدون پاسخ مطرح ميكند، پاسخي كه تنها ميبايست در ذهن سيال
بيننده فيلمش نقش ببندد و او به اندازه بضاعتش از خوشه تحليل و تفسير فيلم ميوه
برچيند.

دیوید لینچ (کارگردان)
فيلم در ابتدا نياز به تحليلي روشن دارد، ارتباطهاي آدمها اگر روشن بشوند به خودي خود پاسخها آشكار خواهند شد. او معمولاً عمق فلسفي فيلم خود را در لباس ابهام و معما كم و زياد ميكند و به خصوص بزرگراه گمشده؛ كه استعارهايست براي مسيري كه ميبايست بين طرح سؤال و جواب سؤال طي شود سرشار از كنايه و ايهام به ظاهر فلسفي اما در باطن روانكاوانه است. اگر بصورت عادت و با نگاه كليشهاي به تحليل فيلم بپردازيم، مي بايست ابتدا دست روي دغدغه فيلمساز بگذاريم.
دغدغه لينچ چه بوده كه باعث توليد اين فيلم شده است؟ آن چيزي نيست مگر نقطه ضعفي در شخصيت، كه صاحبش آن را ميداند و در صدد نابودي آن است. هر فردي وقتي در تقابل با اين ضعف رواني قرار ميگيرد ابتدا بيرونيها و نزديكترين دلايل خارجي را سرزنش ميكند و سرزنش خود آخرين راهكار است. از نظر روانشناسي اين موضوع طبيعي نيست هرچند شيوع زيادي دارد. همانطور كه ذكر شد ضعف شخصيتي و علم به داشتن آن و درگيري مذبوحانه با خود چيزي است كه داستان فيلم بر آن سوار است. در بخش ابتدايي و سكانسهاي اوليه فيلم رابطه سرد فرد و رنه و زندگي آنها را در يك خانه بزرگ اما بيروح و زندگي مشاهده ميكنيم. آنها نسبت به هم بيتفاوتند و در گرهافكني ابتدايي هماغوشي آن دو را ميبينيم و مشخص ميشود كه فرد در ارضاي همسرش ناتوان است؛ اين همان آغاز كننده تعليق كلاسيك داستان است.
فرد زنش را دوست دارد اما او را خائن ميپندارد. او نوازنده ساكسيفون است؛ يك هنرمند. كسي كه به زعم ديويد لينچ راههاي گريز زياد براي تخليه رواني خود دارد و اثرش آنچنان است كه شهوت و سكس را تحتالشعاع قرار داده است. فرد ناتوان جنسي است و دوست دارد كه دليل ناتواني او بيروني باشد هر چند كه ميداند اينچنين نيست و از سرزنش كردن خود بيم دارد. ميل به هنر ميتوانست دليل بيروني آن باشد اما فرد آن را گم كرده است. فرد همسرش را به دليل مذكور ميكشد و او را تكهتكه ميكند و از اينجا وارد دنياي خيالات او ميشويم. دنيايي كه فرد دوست دارد براي زنها جذاب باشد و هيچ دليل روانشناسانه و دروني براي سركوب اميال غريزياش وجود نداشته باشد.
او دوست دارد «پيت» باشد و ميپسندد زنهايي كه از نظر غريزي و سكس جذاب هستند گرفتار او شوند حتي اگر تعلق مادي به مردي چون «ادي» يا همان ديك لورانت داشته باشند. او خود را پيت ميانگارد و دوست دارد كسي همچون آليس ميهمان ضيافتهاي سكسي او باشد. نيمه بيشتر فيلم به روياي چنيني فرد ميگذرد. زندان و دادگاه و رانندگي در كورهراه تاريك و كلبهاي كه ميسوزد همه توهمات و خيالات فرد هستند. در دنياي خيالي او، اين يك مرد متول است كه مانع رسيدن او به آليس ميشود و نه ضعف جنسي او و اين نهايت خرسندي فرد از چنين رويايي است. ديك لورانت ضعف جنسي فرد در قالبي بيروني است.
يكي از معماهاي فيلم حضور مرد مرموزي است كه در ميهماني اندي با فرد ملاقات ميكند. او نماد غريزه است. البته بايد اذعان كنم در اين زمينه چندان مطمئن نيستم اما با توجه به اينكه اوست كه در كلبه تنها افتاده در صحرا سعي در تحريك فرد براي كشتن ديك لورانت انتزاعي و سمبليك ميكند و حتي به فرد گوشزد ميكند كه آليس نام ديگري براي رنه است ميتواند كنايهاي از افكار نشات گرفته از غريزه باشد. نقطه عطف و كليد معماي فيلم آنجايي است كه آليس در گوش پيت (يا فرد) نجوا ميكند كه هيچوقت از آن او نخواهد بود. اين در واقع عدم دستيابي فرد به خواسته واقعي يا خيالي او براي دستيابي به جنس زن است.
بعد از اين ماجرا دوباره وارد دنياي واقعي ميشويم، جايي كه فرد ديك لورانت را كشته است و آن را به خود بازگو ميكند، منظور آنجايي است كه فرد در آيفون خبر مرگ ديك لورانت را ميدهد كه اين ابتداي فيلم است. اين پايان راه بزرگراه گمشده است و فرد از سوال ابتدايي به جواب انتهايي دست مييابد.
بيشك بزرگراه گمشده و بلوار مالهالند از آثار برجسته سوررئاليستي در دو دهه اخير هستند. بزرگراه گمشده از سويي، نظر به مسائل حاد انساني دارد. مسائلي كه براي تمام انسانها دغدغه هستند اما آدمي از رويارويي با آنها ابا دارد. بزرگراه گمشده نوعي روانشناسي است بر خلاف تصوراتي كه اين فيلم را فلسفي ميپندارند.
آشنايي با مكتب هنري سوررئاليسم:
اين مكتب هنري، جنبشي بود كه در فرانسهِ دهه ِ۱۹۲۰ شكوفا شد. نظريهپرداز و سخنگوي اين مكتب آندره برتون بود كه بيانيهِ سوررئاليسم را در سال ۱۹۲۴ نوشت. چكيدهِ اين بيانيه كه مبتني بر روان شناسي ناخودآگاه فردي در هنر است، متوجه رفتار غير عقلايي و ناخودآگاه هنرمند بر پايهِ ادراكات ذهني و رواني او از محيط، تداعي معاني و روِياست. تخيل و روِيا درآثار هنري سوررئاليستي از جمله فيلم به صورت يكسلسله تصاوير آشفته و درهم و برهم از خود آزاري و دگرآزاري بروز ميكند كه رفتارهاي عصبي، و اعمال خشونتآميز نتيجهِ آن است. ميل به خودكشي و توجه به مرگ، جنايت و اميال سركوب شده و از جمله بينش فرويدي پايهِ مضامين و موضوعات تصاوير سوررئاليستي است. شعار سوررئاليستها «عشق جنونآميز»بود. معروفترين آثار سينمايي سوررئاليستي جنبش آوانگارد عبارت است از «سگ اندلسي» (۱۹۲۸) و«عصرطلايي» (۱۹۲۹) كه توسط دو هنرمند اسپانيايي «لوئيس بونوئل» و «سالوادور دالي» (نقاش سوررئاليست) ساخته شده است. بر نحوهِ رفتار شخصيتهاي فيلم «سگ اندلسي» منطق روِيا حكمفرماست و هيچ عملي عقلايي نيست، ناخودآگاه و اتوماتيسم در واكنش يعني همان چيزي كه آندره برتون در بيانيهِ سوررئاليسم آورده، اساس بازي و تدوين در «سگ اندلسي» قرار گرفته است. سوررئاليستها به نظم تثبيت شدهِ جامعه، سنتهاي مورد احترام، نظام حاكم، خانواده، كليسا، پليس و ارتش به ديدهِ هجو مينگريستند، اين جنبه از نگرش اجتماعي آنها در صحنههاي متعددي از فيلم «عصر طلايي» به چشم ميخورد.
به قلم : احمد ضابطی در فصلنامه هنر
منبع
: دلنمك و FeXon Movies





