عنوان فارسي: سين سيتی ( شهر گناه ) ( Sin City )
جمله ی تبلیغاتی: She smells like angels ought to smell
محصول سال: 2005 ( اولين عرضه در March 28 )
ژانر: اکشن ، جنايي ، درام ، مهيج
به کارگرداني:
Quentin Tarantino
Robert Rodriguez
Frank Miller
فيلم نامه: نوشته ی Frank Miller
با هنرمندي:
Jessica Alba در نقش Nancy
Devon Aoki در نقش Miho
Alexis Bledel در نقش Becky
Powers Boothe در نقش Senator Roark
Cara D. Briggs در نقش Hearing Panel Person (as Cara Briggs)
Jude Ciccolella در نقش Liebowitz
Jeffrey J. Dashnaw در نقش Motorcycle Cop (as Jeff Dashnaw)
Rosario Dawson در نقش Gail
Jesse De Luna در نقش Corporal Rivera
Benicio Del Toro در نقش Jackie Boy
Jason Douglas در نقش Hitman
Michael Clarke Duncan در نقش Manute
Tommy Flanagan در نقش Brian
Christina Frankenfield در نقش Judge
Rick Gomez در نقش Klump
آهنگسازان:
Robert Rodriguez
John Debney
Graeme Revell
اين فيلم با نام :
Frank Miller's Sin City (USA)(complete title)
نيز شناخته مي شود.
محصول کشور: USA
لوکيشن:
Austin, Texas, USA
زبان: English
تصوير: سیاه و سفید ، رنگی
صدا: DTS ، Dolby Digital ، SDDS
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
زمان فیلم: 147 دقیقه
خلاصه داستان:
فيلم دارای سه اپيزود است که در شهری خيالی به اسم باسين می گذرند. در اپيزود اول پليسی به اسم هارتيگان، قرار است پس از ساليان طولانی خدمت بزودی بازنشسته شود اما او قصد دارد قبل از بازنشست شدن يک دختر بچه 11 ساله را از دست يک قاتل خطرناک آزاد سازد. در اپيزود دوم مردی زشت و قوی هيکل به اسم مارو عاشق فاحشه ای به اسم گلدی می شود اما يکروز که از خواب بر می خيزد متوجه می شود گلدی به قتل رسيده و صحنه جنايت هم طوری است که او را قاتل نشان می دهد . بنابراين مارو برای يافتن قاتلين واقعی دست بکار می شود. در اپيزود سوم فردی به اسم دوئايت که تحت تعقيب پليس است به فاحشه های شهر کمک می کند تا جسد پليسی را که ناخواسته سبب قتلش شده اند از پليس پنهان کنند اما يک گروه تبهکار اقدام به دزديدن دوست دختر دوئايت می کنند تا مانع اقدامات او شوند.
نقد فیلم:
نقدي که ميخوانيد، بدون در نظر گرفتن نکته هاي فني اثر، تصويري را که کارگردانان اين فيلم از شهر گناه ترسيم کرده اند، روشنتر و واضحتر بيان مينمايد:
شهر گناه، برگرفته از دو کتاب کميک استريپ فرانک ميلر با همين عنوان، و آوردن سه داستان از آن کتابها در قالب يک فيلم، با ساختار و تکينکهايي که داشت، سر و صداي زيادي به پا کرد. فيلمبرداري فيلم، يک فيلمبرداري ديجيتالي و به سبک HD بود، ولي با وجود تمام قابليتهايي که تکينيک ديجيتالي داراست(در کيفيت رنگ و جلوه هاي ويژه) فيلم به صورت سياه و سفيد عرضه شد.

هارتیگان در کمیک فرانک میلر (بالا) و در فیلم (پایین)
شهر گناه ما رو به شهري به نام Basin city ميبرد و از آنجا که اين شهر از گناه و پليدي پر است، حتي تابلوي شهر نيز تغيير کرده و با محو شدن حروف B و A، نام شهر Sin city يا شهر گناه شده است. اين دو حرف شايد به معناي الفباي زندگي باشند. در شهر گناه، ابتدايي ترين اصول زندگي و اخلاقيات هم رعايت نميشه. «شهر گناه شهريه که هر چي بخواي توي اون پيدا ميکني...»
بروس ویلیس در نقش هارتیگان
در اين شهر هيچ چيز سر جاي خودش نيست. سناتور رورک Roark خود فاسدترين شخص شهر است و پسرش، هرزه ترين فرد شهر. برادر سناتور که قدرتمندترين فرد ايالت به شمار مي آيد و به عنوان اسقف، رهبري مذهبي شهر را نيز بر عهده دارد، در واقع بر انجام همه گناهان نظارت ميکند. کليسا که محل پاک بودن و پاک شدن به شمار مي آيد، منبع گناه است و کشيشها که نماد قديسان هستند، خود در شهوت پرستي گوي رقابت را از مردم عادي ربوده اند. پليس که بايد براي برقراري امنيت تلاش کند، منبع نا امني و بي نظمي و آدم کشي است. پليس در محله اي قديمي با گروهي زنان خياباني و هرزه قرارداد بسته تا اين زنان قانون خود را داشته باشند ولي اولا پليس را تامين کنند!!! و ثانيا به پليس رشوه بدهند.
کلایو اوون در نقش دوئايت
در شهري که همه گناهکارند، ديگر گناه معني اصلي خود را از دست ميدهد و اتفاقا خوب بودن به نوعي گناه تلقي ميشه. کساني که خوب هستند، يا ميخواهند خوب باشند يا کشته ميشوند (زن هرزه اي که مورد علاقه کشيشها بود ولي ميخواست دست از اين کار بکشه) و يا سختيهاي زيادي رو تحمل ميکنند (کارآگاه هارتيگان که براي نجات نانسي، دختر بچه 11 ساله از دست پسر سناتور، مجبور ميشود تا 8 سال در زندان انفرادي به سر ببرد). همه قهرمانان داستان ما در يک جا به هم ميرسند و به عبارتي در يک مکان سرنوشت هايشان به هم گره خورده: کاباره شهر.
کاباره جائيه که کارآگاه هارتيگان براي پيدا کردن نانسي، دخترک معصوم که حالا بايد 19 ساله باشد سر ميزنه ولي متوجه ميشود که نانسي همان دختر رقاصه کاباره است.
الکسیس بلدل در نقش بکی
مارو Marv که براي انتقام خون گلدي Goldi، زني که تنها يک شب و براي اولين بار در عمر مارو، به اون محبت کرده و در همون شب به قتل ميرسد، براي يک استراحت مختصر و نگاه کردن رقص نانسي، به کاباره آمده و دوايت، که دوست خدمتکار کاباره است هم براي نجات او از دست گروهبان فاسد پليس، جکي بوي، به کاباره سرميزند.
جیم کینگ در نقش گلدی
منجيان شهر گناه، نميميرند مگر آنکه به هدف خود رسيده باشند. هارتيگان با اينکه تيرهاي زيادي به بدنش اصابت کرده بود ولي نمرد. هارتيگان زماني ميميرد که نانسي را براي هميشه از دسترس سناتور و افرادش دور کرده باشد. در آن زمان است که « يک پيرمرد ميميرد و در عوض يک دختر جوان زنده ميماند. معامله منصفانه ايست...»
مارو با وجوديکه با اتومبيل تصادف ميکند ولي نميميرد. دوايت هم دو بار و هربار به شکلي معجزه آسا از مرگ نجات مي يابد.
تصویری از فیلم (پایین) و همان تصویر در کمیک استریپ فرانک میلر (بالا)
در اين فيلم، بيننده کوين را به عنوان نمادي از شيطان مي بيند. کار کوين محافظت از کليساي به ظاهر مذهبيست که در واقع منبع فساد است. شخصيت کوين درست بر مبناي توصيفاتي که از شيطان در دست داريم ساخته و پرداخته شده است. کوين ابتدا شخص پاکي بوده که اسقف حاضره قسم بخوره که کوين خدا را لمس کرده، ولي پس از آن تبديل به شيطان ميشود. کوين کاملا ساکت و بيصدا حرکت ميکند. صداي کوين باز هم به قول برادر سناتور صداي فرشته هاست.
مارو، با زحمت زياد، کوين رو ميگيرد و قطعه قطعه ميکند، ولي حتي وقتي که فقط سر کوين باقي مانده بود هم، انگار هنوز زنده بود. شيطان هم علاوه بر جسم قربانيهايش، روح آنها را هم ميخورد و لذا نميميرد.
بنسیو دل تورو در نقش جکی بوی
افسر پلیس محافظ زن دقیقا همین مطلب رو برای مارو باز گو میکند! او میگوید کوین علاوه بر جسم روح قربانیانش را هم میخورد!
اولين گناهي که در فيلم ميبينيم و شايد منبع تمامي گناهان شهر، دروغ است. مردي به زني به دروغ، ابراز علاقه ميکند ولي او را ميکشد. به قول سناتور رورک:«قدرت فقط از دروغ گفتن به وجود مي آيد»
ذات گناه سياهي است، شيطان سياه است، ما نيز فيلم را بصورت سياه و سفيد ميبينيم. فيلمي که بعد از تمام شدن آن احساس ميکنيم اگر سياه و سفيد نبود، انگار چيزي کم داشت.
در فيلم همه چيز به صورت سياه و سفيد نمايش داده ميشود، به جز:
لباس قرمز، رژ لب قرمز و موهاي بلوند دخترهايي که قصد فرار داشتند.
داروهايي که مارو براي آرامش استفاده ميکند.
بدن و خون موجودي که پسر سناتور به آن تبديل شده و نماد شهوت در فيلم است.
و در آخر خون که قرمز است. البته نه خون همه افراد. حتي خون همه منجيان هم نه. از بين کارآگاه هارتيگان، مارو و دوايت که سه قهرمان نجات بخش سه اپيزود فيلم هستند، تنها خون يک نقر يعني مارو قرمز نشان داده ميشود. شايد به خاطر اينکه مارو عاشق بود. بله، عاشق يک زن هرزه، ولي باز هم عاشق. عاشق زن هرزه اي که تنها يک شب او را ميشناخت. زن هرزه اي که براي مارو يک الهه بود.
«جهنم اينه که هر روز از خواب پاشي ولي ندوني که چرا اينجايي...»
دوئایت در کمیک استریپ فرانک میلر (بالا) و در فیلم (پایین)
تحلیل فیلم:
فيلم جالبي است ، يه تصوير واقعي از دنيايي كه توشيم مهم نيست شهر گناه كجاست . مهم اينه كه سياهه اين يعني درست همون رنگي كه اطراف ماست رنگي كه هممون به نوعي باهاش زندگي مي كنيم . تو دنياي ما انقدر ارزش ها بي ارزش شدن كه بيننده حاضر به پذيرش فاسد ترين و پست ترين قشر جامعه يعني قاتل و روسپي به عنوان قهرمانان فيلم مي شه ، همون طوري كه در شهر گناه نشون داده شده حتي مرداني كه عنوان مردان خدا رو به دوش مي كشن هم قابل اعتماد نيستن.با ديدن شهر گناه به خوبي مي توان اون بوي گندي رو كه ما هر روز صبح با بيدار شدنمان مجبوريم تا آخر شب تحمل كنيم رو استنشاق كرد . تو شهر گناه انقدر درد هست كه كسي كه تونسته دوام بياره به خوبي طاقت تحمل چند تا گلوله و زخم رو داره. روايت فيلم براي كساني كه عادت به ديدن فيلماي كاملا منطقي با يه آغاز و پايان كليشه اي به همراه سكانس هاي فرمايشي كردن غير قابل درك و احمقانه است . اما ما هميشه در عالم هنر احتياج به يه سنت شكني داريم ، همون طوري كه روايت ناتوراليسمي اميل زولا در اواخر قرن نوزدهم براي جامع بورژوايي اون روز فرانسه غير قابل پذيرش و توهين آميز بود. شهر گناه هم براي قشريي از بينندگان امروزي غير قابل پذيرش و احمقانه است .
شهر گناه فيلمي كه توش آدم كشتن موجهه ،فيلمي كه توش بيننده با يه آدم كش احساس هم دردي ميكنه مهم اين نيست كه اون كي بوده مهم اينه كه از جايي وارد زندگيش مي شيم كه بالاخره عشق خودش رو پيدا كرده و عواطف انساني درونش در حال شكل گيري است. اين كه اون زن كيه يا چه كاره يا حتي دليلش براي نزديك شدن به اون قاتل چيه اهميت نداره چيزي كه مهمه اينه كه يه قاتل بالفطره هوس باز براي يه بار تو زندگيش حس ميكنه كه واقعا عاشق شده و كسي رو پيدا كرده كه حتي حاضره به خاطرش بميره چون فكر مي كنه براي اولين بار تو زندگيش واقعا به درد يكي مي خوره.

فرانک میلر خالق کمیک (چپ) و رابرت رودریگز کارگردان فیلم (راست)
تو شهر گناه يا همون دنياي امروزي ما افراد پليس فاسدن نه تنها فساد مالي كه حتي به پست ترين درجه فساد مي رسن اين فساد نه تنها شامل يك نفر خاص از افراد پليسه بلكه به نوعي همه گيره .
تو شهر گناه داشتن رابطه جنسي با زن هاي فاسد تقبيح نشده چون اصلا ما تو اين جامعه هيچ زوج يا خانواده اي نمي بينيم (البته بگذريم از اون مادر و دختر كذايي كه مادر رو اصلا نمي بينيم).
تو شهر گناه عشق پاك هم ديده ميشه و اون عشق هارتيگان (يكي از معدود پليسهاي سالم) به نانسي كه به واسطه نجات نانسي در بچگي و نامه هايي كه براي نانسي براي هشت سال به اون مي نويسه است.

البته این نقد رو از وبلاگ یکی از دوستام گفتم. برای اطلاعات تکمیلی هم این آی دی یاهوی منه. ادم کنید تا از فیلم براتون بیشتر بگم. آی دی من : milad_anzalichi@yahoo.com
مطالب مرتبط :
نحوه ی خرید دی وی دی این فیلم با زیر نویس فارسی و قیمت استثنایی تنها ۱۰۰۰ تومان





